رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

عکس های رادین تو ارومیه

 جیگر طلای مامان این لحظه ای یه که قدم گذاشتیم تو باع بابای جون و شما همین که از ماشین پیاده شدیم با دیدن شلنگ اب خود رو بهش رسوندی و این سر اغاز شیطونیات بود   اگه می خواهید عکس های من رو که مامان تو ارومیه ازم گرفته رو ببینید لفطا تفریش بیارید ادامه  اینجا چند دقیقه بعد از رسیدن به باغ بابایی جونه که تحمل نکردی تا اب استخرت کمی گرم بشه و با جیغ و دادو بیداد خواستی که لباسهات رو در بیاریم و بری تو اب البته دست بابایی و مامانی جون درد نکنه که تو اب استخرت یه کتری اب جوش ریختند تا کمی ابش ولرم بشه خاله ها نترسید لبم اوف نشده دارم البالو می خورم و رنگ قرمز رو لبها اب البالو هستش نه خون این هم عکس استخر ابی...
11 مرداد 1391

تقدیم به عشقم

تو معنای تمام واژه های منی برای عاشقانه هایم به دنبال واژه             می کردم........ تو باز هم در من ظهور می کنی ...تو باز هم  مرا به دنیای خود               می بری............ تو بازهم مثل همیشه به اوج می بری ............به نا کجا لبخند که می زنی پرنده ی دلم بال بال می زند.... با این دل پر بریده              چه کنم؟......... می خواهم از انجایی بگویم که نگاهم در نگاهت حل شد.......من عاشق تر شدم و عاشقانه ای ابستن....در نا کجای ذهنم تو اردو زدی......دلم که دیگر ملک خصوصی توست....و من نوشتم   ...
11 مرداد 1391

سالگرد ازدباک مامان و بابا

سلام ظهرتون به خیر دیروز سالگرد ازدباک مامان و بابا بود و این دو تا مرغ عشق خیلی خوشحال بودند چون امسال دومین سالگرد ازدواجشون بود که سه نفره بودند و به قول مامان  یه فرشته یعنی من هم کنارشون بودم ،من خیلی خوشحالم که بابا و مامانم با هم ازدباک کردند و شدند مامان و بابای من خیلی دوسشون دارم و از خدا می خوام که هر روزهر روز عشق بین ما رو بیشتر و بیشتر بکنه. 8800000000000000 این عدد هارو که می بینید من نوشتم اخه مامان که داشت تایپ می کرد زود خودم رو رسوندم اخه کارم تموم شد اخه داشتم گرد گیری می کردم و موقعی که خودم رو رسوندم دیگه اجازه نمی دادم مامان تایپ کنه و دکمه هارو فشار می دادم تا این که این اعداد رو زدم و ما مان خوشش اومد و...
11 مرداد 1391

شیرین عسلی جیگر من

شیرین بودی و شیرین تر شدی  از بس شیرین که به نظرم عسل در برابر شیرین شما تلخه،وروجکم از بس کارهای شیرینی می کنی که دلم برات ضعف میره و وقتی شب میشه و می خوابی میگم خدایا زود تر روز بشه تا رادین بیدار بشه و باهم بازی کنیم و بازم برام شیرین کاری بکنه،وقتی از خواب بیدار می شی از بس می بوسمت که کلافه میشی ولی من که دست بردار نیستم و بهت می گم حق اعتراض نداری چون اینها تلافی اون لحظه هایی هست که خواب بودی و من نتونستم ببوسمت. پرنس من جمعه شب رفتیم بیرون و شما برای اولین بار با پاهای نازت تو مرکز خرید قدم زدی و با قدومت همه ی مغازه ها و فروشگاه هارو مزین کردی قربونت بشم که کلی ذوق کرده بودی و دوست داشتی جلوی ویترین همه ی فروشگاهها بایستی و ...
8 مرداد 1391

این جملات را هرگز به فرزندتان نگویید

  این جملات را هرگز به فرزندتان نگویید شاید جالب باشد بدانید که بعضی جملات بی ضرر به نظر می رسند ولی گفتنشان کم کم کودک را دچارخودکم بینی و احساسات منفی می کند. در اینجا شما را با 10 مورد از این جملات نادرست آشنا می کنیم:  گفتن بعضی حرف ها یا نظرات به کودکان تاثیرات بسیار بدی بر ذهن آنها دارد. بعضی از این صحبت ها آنقدر بد هستند که اکثر ما بد بودنشان را تشخیص می دهیم و از گفتن آنها به کودک خودداری می کنیم، مثلا جملاتی مانند "کاش هیچ وقت به دنیا نمی آمدی" یا "ما تو را نمی خواستیم".   ولی شاید جالب باشد بدانید که چیزهای دیگری هم وجود دارد که بی ضرر به نظر می رسند ولی  گفتنشان کم کم&nbs...
7 مرداد 1391

دوستون داریم

سلام غزاله جون عزیزم از این که بهتون سر نزدم ناراحت نباش چون من تا روزی که بودم می یومدم سراغتون ولی باز هم وبتون مشکل داشت و تا بازش می کردم رمز می خواست و با وارد کردن رمز قبلی هم باز هم وبتون باز نمیشد ،دوست دارم . همه ی شما مهربون هارو دوست داریم و اگه شما هارو نداشتیم نمی دونم چیکار باید می کردیم همتون رو می بوسم بازم ببخشید که باعث دلنگرانیتون شدیم چون تعداد کامنت ها خیلی زیاده فقط تائیدشون می کنم و از همین جا از تک تکتون تشکر می کنم و می بوسمتون حتما میام دیدنتون چون دلم براتون لک زده                        &nbs...
7 مرداد 1391

سلام و معذرت خواهی از شما مهربونها

سلام ما بلاخره بعد از یه غیبت 11 روزه برگشتیم ، ببخشید که دلواپستون کردیم اخه تقصیر خودمون نبود ،4 شنبه ،پنجشنبه و جمعه هفته گذشته که تو عروسی بودیم و سرمون گرم مهمون هامون و عروسی بود و حسابی بهمون خوش گذشت و شب جمعه که مامان خواست بیاد پای نت و براتون خبر های خوب بده متاسفانه دید که نتمون قطع شده و دیروز خود به خود وصل شد چون هر چی بابایی پیگیر بود می گفتند مشکلی نیست ،ما که موندیم اگه مشکلی نبود چرا خود به خود قطع شد و بهد هم خودش یه هویی وصل شد. راستی حال من همون روزی که مامان براتون نوشت خوب شد و از فرداش شدم همون ووروجک سابق چون مامانی حسابی بهم رسید و من هم چون پسملی قویی هستم زود خوب شدم ولی مامانیم حالش زیاد خوب نبود چون از روز سه...
7 مرداد 1391