رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

نقاشی با اثر انگشت

یکی از فعالیت های جالبی که می توان با کودکان انجام داد نقاشی انگشتی است . با ایجاد انگیزه  می توانیم کودک را به این کار تشویق کنیم وهمچنین با نقاشی  می توانیم دری به سوی شناخت خود از خود به روی کودک باز کنیم. مثلا از آن ها می پرسیم : آیا تا به حال اثر انگشت خود را دیده اید ؟ سپس کاغذ و رنگ انگشتی را در اختیار آن ها می گذاریم واز آنان می خواهیم که با فرو بردن انگشت دست خود در رنگ و فشار دادن آن بر روی کاغذ اثر انگشت خود را تماشا کنند . سپس از آنان می خواهیم که هر کدام از اثرات انگشت خود را به شکلی تبدیل کنند . ..............................................................   ...
8 آذر 1390

داستانک2

من رفتنی ام....     اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم : چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: . . . گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد گفتم: خدا کریمه، انشاءالله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد. گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از ...
8 آذر 1390

بفرمایید سیب گلاب

عکس های از یه پسر خومزه  که بابایی اسمشو گذاشته سیب گلاب.   خوشتل من این عکسارو فردای روزی که بهت واکسن زدند گرفتم فدات بشم فرشته ی ناز من قربون فیل کوچولوم بشم یه کوچولوی ناز که عاشق روروئکشه فندق ماما چرارفتی رو اپن خرس کوچولوی ناز خومزه عجب کلاهی رفته سرت جیگمل طلای من این عکست مربوط به لحظه های شیرینیه که شما سر حال از خواب بیدار شده بودی و داشتی من و بابارو نازمی کردی،فدای دست های موچولت بشم این عکس ها هم که دو ماه پیش گرفته شده مربوط به رادینه خواهر دو قلوی رادین هستش ...
8 آذر 1390

شیرین کاری جدیدم

سلام ،شنبه ما تو خونمون کلی مهمون داشتیم و من هم مثل یه توب تو بغل مهمون ها جابجا می شدم و مامان جونم هیچ سهمی از بغل کردن من نداشت و من و مامان دورادور همدیگرو می دیدیم ،دلم برا مامانم تنگ شده بود ولی هر کاری می کردم من و بغل مامان نمی دادند و همچون یه بیبی بور با من بازی می کردند تا این که موقع چیدن میز عصرانه رسید و من هم به عنوان یکی از خوراکی ها رفتم روی میزالبته با کمک عمه جون،روی میز نشته بودم که مامان با دست پر رسید و خوشبختانه طرفدارها کمی از من دور بودند و همین که مامان خوردنی هاروگذاشت رو میز من هم محکم پاهامو کوبیدم رو میز که الا وبلا من مامانم رو می خوام همه برگشتند به طرف من ولی من تصمیم گرفته بودم فقط فقط برم بغل مامان جون...
7 آذر 1390

برای دوتا عشقم

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد، كویر دلم گلستان شد وقتی تو آمدی قلبم  پر از عشق شد زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته  مرا پر از عشق كردی تو مانند گلی در باغچه ی قلبم روییدی و قلب  مرا گلستان عاشقی كردی تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل مرا پر از نور عشق خودت كردی تو با گرمای وجودت آسمان  دلم را گرم گرم كردی وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است، چون تو دنیای منی تو همان امید زندگی منی كه آمدی تو كه آمدی همه ی تلخی ها در صحنه قلبم سوخت و از بین رفت تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته رااز دفتردلم سوزاندم تا با تو خاطرات جدیدی ثبت کنم   ...
6 آذر 1390

مامانی سرما خورده

                              صبح که از لالا بیدار شدم دیدم یکی یه چیز سفید رو دهن و بینیش زده و داره تو خونمون برا خودش می گرده اول صدامو در نیاوردم تا ببینم کیه و چیکار می کنه،یه خورده که دقت کردم  دیدم ااااااااااااااااااااا لباس مامانی رو پوشیده با خودم گفتم این کیه که لباس های مامانی رو پوشیده و دور دهنش یه چیز سفید بسته تا من نشناسمش و می خواد وانمود کنه که مامانیه،گفتم بزار بیاد نزدیکتر موهاشو می کشم تا بدونه که نباید لباس مامانیم رو می پوشید و من قول نمی خورم مامان خودمرو می خو...
6 آذر 1390