رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

خونه ی عمه

سلام جوجوی من ،شنبه شام خونهی عمه مهمون بودیم وخیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به شما که حسابی شیطونی کردی و دلبری و خودتو برا همه لوس می کردی البته کلب هم صدا در اوردی طوری که اقا دایی ازم پرسید که به شما چی دادم که شلوغ و پر صدا شدی و من هم گفتم پسرم با کارهاش داره نشون می ده که یه ماه بزرگ تر شده. این هم از عکس هات که تو اتاق سپید ازت گرفتم الاهی قربون عطسه کردنت بشم فرشته ی من ...
29 آذر 1390

شب یلدا و نقاشی با انار

 لوازم مورد نیاز: - یک انار -گواش -ظرف یکبار مصرف -کاغذ یا مقوا انار را با چاقو به دو نیم کنید. کاغذ،رنگ و نیمه ی انار رو در اختیار کودک قرار بدین. رنگ رو در ظرف یکبار مصرف بریزید. کودک را تشویق کنید که از انار به عنوان مهر استفاده کند.یعنی انار را به رنگ آغشته کند و روی کاغذ بزند.در ضمن می توانید به جای کاغذ از مقوا استفاده کنید. ...
28 آذر 1390

بازم دلتنگی

امروز مامانی جون برگشت خونشون و جای خالیش داره اذیتمون می کنه،صبح مامانی جون رفت و بازهم من و رادین تنها شدیم،الان 16 ماهه که رادین شده هم صحبت و همدم لحظه های تنهایی من ،لحظه هایی که بابایی سره کاره و مامانی جون اینها هم خونه ی خودشون و من تنهام ،پسر نازم از وقتی که اومدی تو دل مامانی و بزرگ شدی و به دنیا اومدی شدی همه ی دنیای من ومن لحظه لحظه هامرو با تو پر می کنم شدی همدم و هم صحبت من گاهی از بس باهات حرف می زنم (حتی وقتی تو دلم هم بودی ساعت ها باهات حرف می زدم) احساس می کنم خسته شدی ولی من هیچ وقت از وجود تو ،بودن در کنار تو و شنیدن صدای دلنشینت خسته نمی شم چون به دیدنت،بوییدنت،بوسیدنت و شنیدن صدات سیر نمی شم چه برسه به این که بخوام خسته...
28 آذر 1390

دعوای مداد و پاکن

دعوای مداد و پاکن   هر چی مداد می کشید پاک میکنه اونو پاکن مداده عصبانی صدا می زد پاک نکن پاکن که گوش نمی داد پاک می کنه دوباره انگار به حرف مداد پاکن کاری نداره مداد با ناراحتی یه جیغ تو دفتر کشید محکم دوباره پاک کرد پاکن تا جیغشو دید مداد یه جیغ دیگه محکم محکم کشید پاکن بازم پاکش کرد اصلا از اون نترسید دعوا که بالا گرفت کاغذ دیگه تموم شد دفتر نقاشی شون پاره شد و حروم شد حالا مامان از داداش مدادشو زود گرفت ولی نی نی پاکن و گرفته بود سفت سفت ...
27 آذر 1390

هفت ماهه شدن یه فرشته

  هورا هورا هورا                     پسملی ناناز من الان هفت ماه و٩ساعت و٣٨ دقیقه است که از بهشت اومده رو زمین و تو خونه ی ما وبه زندگی من وبابایی طراوت تازه ای بخشیده.     عسل مامان جشن تولد هفت ماهگیت مبارک نفسم هزاران بار گفتم و میلیاردها بار هم خواهم گفت    دوستت دارم عشق ابدی من                 ...
26 آذر 1390

سلام

                                               سلام دوست جونهام بلاخره بعد از چند روز فرصت کردم تا بیام و پست تازه بزارم ،اخه تو این چند روزه علاوه بر سرما خوردگی که حسابی کلافه و خسته ام کرده بود مهمون هم داشتیم و چون مامانی جون اینجاست مهمون بازی ها شروع شده و یا مهمونی می ریم یا مهمون داریم ،داره بهمون خوش می گذره ولی بی حالی من کلافم کرده و از طرفی هم اقا رادین حسابی شیطون شده و شب ها دیر می خوابه وتا ص...
25 آذر 1390