ما برگشتیم
سلام سلام سلام ما برگشتیم. این چند روزه که نبودیم رفته بودیم ارومیه پیش مکامانی جون اینها البته رفتنمون یهویی شد چون بابایی جون،مامانی جون و دایی ها حسابی دلشون برامون تنگ شده بود و بابایی هم چون کارش خیلی زیاده نمی تونست مارو ببره ارومیه و من هم تنهایی بارادین نمی تونم برم چون با ماشین کرایه ای بیرون اگه بریم می دونم که خیلی اذیت می کنه و خودم هم به تنهایی نمی تونم با رادین بزنم به جاده البته رادین که نبود می رفتم و با رادین هم اطراف تبریز رفتیم ولی رفتن به ارومیه رو می ترسم ،می ترسم تو جاده گریه کنه و من هم دست تنها وسط جاده چی کار می تونم بکنم،ب بنابر این ما یه ماه بود که ارومیه نرفته بودیم تا این که سه شنبه بابایی جون اومد دنبالمون و مارو برد ارومیه و به رادین هم خیلی خوش گذشت کلی بازی کرد و اخر هفته هم بابا احد و مامان مهین اومد تا هم اب و هوایی عوض کرده باشند هم ما باهاشون برگردیم خونمون،جای همتون خالی حسابی بهمون خوش گذشت و هوای ارومیه هم خیلی خوب بود و همه ی گلهای خونه بابایی جون به گل نشسته بودند و عطرشون همه فضای حیاط رو پر کرده بود.رادین از دیروز که اومدیم داره بهونه میگیره و تا صدای دایی ها و مامانی و بابایی جون رو پای تلفن میشنوه بغض می کنه و لبهاشو جمع می کنه شروع می کنه به گریه کردن و می گه ga ga (بیا بیا) با شنیدن صدای دایی هاش هم میگهda day ga ga(دای دای بیا بیا) وای که دلم براش کباب میشه که تنهاست و حوصله اش سر میره.
ببخشید که بی خبر رفتیم و باعث نگرانیتون شدیم ،قربون دلهای مهربونتون بشم که همتون رو دوست دارم و شب ها با چهره نی نی هاتون و یاد شما ها به خواب می رم.رادین براتون کلی عکس اورده تا جبران کنه که باعث دلنگرانیتون شدیم


ما برگشتیم
