عشق پاک دو فرشته

سلام پسر با محبت من،عزیز دلم پری شب کاری کردی که اشکم سرازیر شد و صورتم خیس خیس ،البته گریه کردنم از سر ناراحتی یا دلتنگی نبود بلکه عشق پاک شما و بابایی باعث جاری شدن اشک هام بود.
ناناز من چند روزی یه بود که حجم کار بابایی خوبمون زیاد شده و صبح ها زود می ره و شبها هم دیر می یاد طوری که موقع رفتن و اومدن بابایی شما خوابی و به همین دلیل چند روزی بود که بابایی رو ندیده بودی تا این که شب یکشنبه ساعت 1 نصف شب که به شماشیر می دادم و بابایی هم داشت دوش می گرفت شمااحساس کردی که به غیر از ما دوتا کس دیگه ای هم خونه هست وچشمهات رو باز کردی و با دقت داشتی تو نور کم راهرو که تا حدودی اتاقت رو روشن کرده بود اطرافت رو بر انداز می کردی که یهویی صدای بابایی رو شنیدی من رو هل دادی و با سرعت نور خودت رو رسوندی راهرو و به اتاق خواب ما و اتاق کار بابایی سرک کشیدی ولی چون کسی رو ندیدی رفتی به سمت نشیمن و تو تاریکی یه نگاهی به اونجا هم انداختی و دیدی که کسی نیست و یه نگاهی به تلفن کردی و زیر لب یه چیزهایی گفتی چون فکر کردی باز هم صدای بابایی رو از پیغام گیر تلفن شنیدی و با لب و لوچه ی اویزون و چشمهای خیس اومدی تو اتاق خودت و بدون این که شیر بخوری پشتت رو کردی به من و با حالت قهر داشتی تلاش می کردی که لالا کنی تا شاید بابایی رو تو خواب ببینی،تا این که فرشته بابایی که از حموم در اومده بود پاورچین پاورچین اومد سمت اتاق شما و شما احساس کردی که کسی اومده و سریع لحافت رو پس زدی و اولش با تعجب خیره شدی به بابایی چون احساس می کردی داری خواب می بینی ولی همین که بابایی بهت گفت رادینم،پسر نازم از جات پریدی و به صورت پروازی خودت رو رسوندی به بابایی ،دیدنی بود لحظه های عشقولانه ی شما و بابایی ،بابایی رو بغل کردی و تند تند می بوسیدیش ، بوش می کردی، نازش می کردی و صورتت رو می چسبوندی به صورت بابایی و یه جیغ از سر خوشحالی و دوبار همه ی کار ها تکرار می شد و من با دیدن این لحظه ها نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکهام صورتم روخیس خیس کرد.بعد از کلی بازی با بابا یی ما هم اومدیم تا تو اتاق شما و کنار شما لالا کنیم ،بابایی کمی محو تماشای صورت ماهت شد تا لالا اومد به چشمهای نازش و مث یه فرشته لالا کرد ولی شما با این که خیلی خوابت می یومد ولی همین که چشمهات بسته می شد زود و با عجله ای توام با اضطراب چشمهای ناز اقیانوسیت رو باز می کردی و به بابایی خیره می شدی تا مطمئن بشی کنارت و نرفته بعد از یه ساعت باز و بسته کردن چشمهات خودت رو تو اغوش بابایی جا دادی وسرت رو گذاشتی رو بازو های مردونش و دوتاییتون مث فرشته های ناناز به خواب رفتین.

خدا ی خوبم بابایی همه ی فرشته هات رو زیر سایه ی خودت تندرست نگه شون دار و غم دوری بابایی رو تو دل هیچ فرشته کوچولویی نزار،خدا یی مهربونم بابایی ها هر جا و سر هر کاری که هستند موفق و سربلندشون بکن ،خدا جون به مامانی ها و نی نی ها دلی به وسعت دریا بده تا اگه بابایی شون به خاطر کارش یا هر دلیلی ازشون دوره بتوند این دوری فیزیکی و مکانی رو تحمل کند چون همه ی بابایی ها هر جا هم باشند دلشون پیش مامانی ها و نی نی هاشونه ،خدای پاکی ها به مامانی ها و نی نی ها توانایی سپاس و قدر دانی از زحمات بی درغ و شبانه روزی از بابایی ها رو بده که فقط فقط برای اسایش خونواده هاشون از هیچ تلاشی فرو گذار نیستند،خدایا همه ی خانواده ها رو زیر سایه لطف و کرم خودت پناه بده و خودت نگه دارشون باش.



عشق پاک دو فرشته
