قربون حس مالکیتت کلک خان،فدای قدم هات
شبت به خیر فرشته ی ناناز من،الاهی من فدای حس مالکیتت بشم "دیروز که نازلی اینها اومده بودند خونه ی ما شما از مبل گرفته بودی و سر پا ایستاده بودی و وقتی که برگشی پشت سرت رو نگاه کردی و دیدی که نازلی سرش رو گذاشته رو شونه ی من و مامانی داره می بوسدش عصبانی شدی و جیغ کشیدی و زود نشستی رو زمین و اومدی پیشم البته تا برسی به من زیر لب هم یه چیز هایی می گفتی و به دخملی نگاه می کردی همین که رسیدی پیشم نشستی بغلم و سرت رو چسبوندی به سینه ام و من که بوسیدمت شما هم شروع کردی به بوسیدن من،قربونت بشم که همه هاج و واج داشتند نگاهت می کردند و من به خودم می بالیدم که پسرم مامانش رو فقط برا خودش می خواد.
قربون کلک زدنت بشم"دیروز داشتم بهت کلوچه می دادم ولی شما فکرت پی شیطونی و بازیبا نازلی بود و مدام از دستم فرار می کردی و می رفتی تو اشپز خونه و نازلی هم دنبالت می کرد و با هم از ته دل می خندیدی،وقتی من به نازلی گفتم که بیاد بشینه پیشه من تا شما هم بیایی و کولوچه ات رو بخوری چون دیدی نازلی داره بر می گرده و می یاد پیش من برای این که من نفهم اروم برگشتی و به نازلی گفتی هی و با دستت داشتی به طرف خودت می خوندیش این طوری که دستت رو هی باز و بسته می کردی در حالی که وقتی می خوایی یکی رو به طرف خودت بکشونی حرکت دست همراه با گفتن ga ga (بیا بیا البته به زبون ترکی ) و تو عالم خودت داشتی به من کلک میزدی چون احساس می کردی من نمی بینمت و اگه حرکت دست بدون صدا باشه من متوجه نمیشم.
راستی خاله جونی ها رادین گوگولی چند روزی یه که بدون کمک من از مبل و هر چیز دیگه ای که بتونه می گیره و سر پا می ایسته و کل خونه رو با قدم های کوچولوش با کمک گرفتن از مبل و دیوار راه می ره.البته دو ماه میشه که از مبل می گرفت و می ایستاد حتی بدون کمک من و بی هیچ تکیه گاهی تا یکی دو دقیقه سر پا می ایستاد ولی نمی تونست راه بره اما الان سه روزه که می تونه راه بره و دور تا دور خونه رو با پاهای کوچولوش طی کنه.


قربون حس مالکیتت کلک خان،فدای قدم هات
