رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

مامانی هنر مند می شود

سلام پرنس مامان،عسلکم دیروز که حوصله مون سر رفته بود یه فکری به سرم زد و از جام بلند شدم و دست به کار شدم اولش با تعجب بهم نگاه می کردی ولی بعد خوشت اومد و کلی بازی کردی. و بگم از کارمون که با هم (مامان و بالا) شروع کردیم به درست کردن خمیر نمک تا از دست و پای شما پرنس رادین اثر بگیریم البته اوایل کار خوب بود چون نگاهم می کردی و بعد هم وقتی من خمیر رو ورز می دادم شما هم خمیر خواستی تا  ورزش بدی و چه ذوقی هم می کردی موقع بازی با خمیر تا این جای کار که همه چیز مرتب بود تا کارمون رسید به مرحله ی قالب گیری که شما شیطونیت گل کرد و تا می خواستم دست و پاهات رو بزنم رو خمیر تا جاشون بمونه به خمیر چنگ می زد، طوری که بیست بار عمل دست و پا زدن رو...
21 فروردين 1391

قربون حس مالکیتت کلک خان،فدای قدم هات

شبت به خیر فرشته ی ناناز من،الاهی من فدای حس مالکیتت بشم "دیروز که نازلی اینها اومده بودند خونه ی ما شما از مبل گرفته بودی و سر پا ایستاده بودی و وقتی که برگشی  پشت سرت رو نگاه کردی و دیدی که نازلی سرش رو گذاشته رو شونه ی من و مامانی داره می بوسدش عصبانی شدی و جیغ کشیدی و زود نشستی رو زمین و اومدی پیشم البته تا برسی به من زیر لب هم یه چیز هایی می گفتی و به دخملی نگاه می کردی همین که رسیدی پیشم نشستی بغلم و سرت رو چسبوندی به سینه ام و من که بوسیدمت شما هم شروع کردی به بوسیدن من،قربونت بشم که همه هاج و واج داشتند نگاهت می کردند و من به خودم می بالیدم که پسرم مامانش رو فقط برا خودش می خواد. قربون کلک زدنت بشم"دیروز داشتم بهت کلوچه می داد...
18 فروردين 1391

وای رادینم عاشقتم

سلام رادین گلم،نفس من این روزها زود زود دلم برات تنگ میشه ،شاید دلیلش این که با هر روزی که شب میشه یه قدم به یک سالگیت نزدیکتر میشیم .الاهی فدات بشم که وقتی خوابی دلم برات پر میکشه و میام و کنارت دراز می کشم و از بس می بوسم و بوت می کنم که خوابم می بره و گاهی با این که دلم نمی خواد ولی پاورچین پاورچین از اتاق می یام بیرون تا بوسه های پی در پیم  خواب ناز رو ازت نگیره.دیشب که خواب بودی داشتم می یومدم پیشت که بابایی گفت بیدارش نکنی یا و من گفتم مگه از دلم می یاد رادینم رو که مثل فرشته ها لالا کرده بد خواب کنم اومدم پیشت وتا می تونستم نگاهت کردم و نفس های عمیق کشیدم تا ریه هام پر شه از عطر وجودت. اوایل وقتی می خوابیدی به کارهام می رسیدم و...
17 فروردين 1391

مرد کوچک من

سلام به همه خاله ها و نی نی هاشون ،سلام به همه ی دوست های وبلاگیمون و سلام به همه ی اونهایی که وبلاگ من رو می بینند و مطالبش رو می خونند . ایشاالله که تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و سیزده تون هم به خوشی به در شده باشه و با دلی شاد و روحیه ای مضاعف بعد از تعطیلات شروع به کار کرده باشید و سالها و روزهایی که پیش رو دارید براتون پر  خیر و برکت و مملو از شادی ، خنده و موفقیت باشه. چند تا عکس از رادین ،مرد کوچک با لباس عیدش بقیه ی عکس هارو هم میام و براتون می زارم. پیشی  رادین داره فکر می کنه که چه طوری می تونه بدون این که من و بابایی متوجه بشیم ماهی هارو بگیره و بخوره رادینم سر هفت سین محله چند ثانیه ب...
16 فروردين 1391

سلام بهاری

                    سلام، سلام، سلام یه سلام بهاری به همه ی دوستهای گل خودمون. سلام خوشگل پسر من عزیز دلم روزهات همه بهاری و سبز باشه،پسر گلم امسال سال تحویل رو خونه بودیم و امسال اولین سالی بود که تو خونه ی خودمون تنها بودیم و من خیلی خوشحال بودم اخه تو این چند ساله تحویل ها یا خونه نبودیم و یا اگه بودیم تنها نبودیم و مهمون داشتیم ولی امسال خانواده خوشبخت سه نفره مون ( من و شما و بابایی) باهم کنار سفر هفت سین بودیم ،امسال هفت سین ما با هفت سین های سال قبل فرق می کرد چون یه سین دیگه که هدیه ی خدای مهربونه و سین سعادت زندگی من و بابایی یه و وجودش باعث سر...
7 فروردين 1391

پسر شجاع

پرنس من چهار شنبه سوری حسابی بهمون خوش گذشت و شما پسر شجاع بر عکس اکثر نی نی ها از سر و صدای بلند ترقه ها نه تنها نمی ترسیدی بلکه شروع به رقصیدن هم می کردی ، چهار شنبه سوری بابایی جون اینها رفتند کارخونه و چون بابایی جایی کار داشت قرار شد ما نیم ساعت دیگه بریم پیششون و شما چون دیدی همه میرن ولی ما خونه ایم بهونه گرفتی و عمه تا موقعی که بابا برگرده شما رو برد سر کوچه و اونجا یه خانومی بهش گفته بود خانوم نی نی تون از صدای ترقه می ترسه ببریدش خونه ولی عمه شمارو که در حال رقص بودی نشونش داده بود و خانوم از حرف خودش پشیمون شده بود حتی تو کارخونه هم بابا احد برای این که شما نترسید شمارو برد تو سالن تا از پشت پنجره مارو نگاه کنی ولی از بس دست و پا ...
29 اسفند 1390

ای پسر ددری

سلام گل پسرم ،عزیزم مامانی بلاخره امروز کارهاشو تموم کرد.می گم امروز فکر نکنی که من تنبلم و کند کار می کنم نه عزیزم کار خونه تکونی من 20 اسفند تموم شده بود ولی حیف که همه ی زحمتهام به باد رفت چون درست فرداش اقای نجار که چند ماه پیش بهش سفارش یه کمد دیواری برای راه رو و یه کمد برای فضای خالی بالای یخچال رو داده بودیم اورد و تا روز جمعه کارش طول کشید وهمه جا دباره گرد و خاک و بهم ریخته شد هر چند که الان هم کارش کامل تموم نشده ولی صبح جمعه بابایی قبل رفتن زنگ زد و با تهدید ازش خواست که بیاد و کارش رو تموم کنه البته کارهای داخلی کمد دیواری مونده که اونهارو هم موکول کردیم به بعد از تعطیلات عید ولی کمد ها خیلی خوب و شیک شدند چون طرحشون رو من و باب...
29 اسفند 1390

دلمون برا بابایی تنگ شده

سلام فندق مامان،عزیزم امروز صبح بابایی رفت ترکیه و چه زود دلمون براش تنگ شد و هواشو کرد. بابایی  خیلی دلش میخواست که ما رو هم همراه خودش ببره ولی من نخواستم چون ترسیدم تو راه اذیت بشی و همچنین ترسیدم بازم مثل چند هفته پیش که رفته بودیم ارومیه و از اونجا رفتیم مسافرت به برف بربخوریم و خدایی نکرده مجبور باشیم چند ساعتی رو تو راه بمونیم اخه سری قبل که رفته بودیم مسافرت همین که رسیدیم به مقصد برف شدیدی شروع به باریدن کرد و ما به خاطر ترس از بسته شدن راه ها سریع برگشتیم ارومیه وهمون روز هم به سمت خونمون حرکت کردیم ولی بارش برف باعث شد که مسیر دو ساعت روتو 5 ساعت بیاییم هرچند که شما اذیت نشدی و تو طول راه همش خواب بودی ولی من خیلی میترسی...
27 اسفند 1390