رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

9 ماهگیت مبارک

        سلام جوجوی ناناز خودم عزیزم نه ماهگیت مبارک.فرشته ی من خیلی دلم می خواست که دیروز بیام و نه ماهگیت رو بهت تبریک بگم ولی چون مهمون داشتیم نتونستم بیام و شب از بس خسته بودم که رو مبل خوابم گرفته بود و اگه شما گوگولی خان برای شیر بیدار نمی شدی تا صبح همون جا می خوابیدم.امروز هم از صبح می خواستم سری به وبت بزم ولی بابایی لپ تاب رو برده بود و کامپیوتر من هم که هاردش تازه از سفر برگشته خونمون و همچنین بعد از ظهر بازم مهمون داشتیم و تا الان فرصت نکرده بودم سری به وبت بزنم و بهت تبریک بگم. راستی جوجوی من بابایی برای ولنتاین یه گوشی برام خریده گوشی که خیلی دوسش داشتم و دیروز بهم داد نگو که...
27 بهمن 1390

برای دو تا عشقم

                           دو تا عشق من خیلی دوستون دارم و زندگی بدون شما برام بی معنی یه و همیشه سیاه وخاموش. پس تا ابد کنارم باشید تا معنای واقعی عشق و خوشبختی را با تمام وجود حس کنم انچنان که تا الان چشیده ام و زندگیم رنگین و پر هیاهو باشد.                                         ...
25 بهمن 1390

ولنتاین مبارک

سلام دوست های گلمون ولنتاین تون مبارک، مامانی قول داده بود تا عکس های جشن دندونی رو بزاره ولی چون هارد کامپیوترش رفت پیش دکتر نتونست و امروز هم رفت و لپ تاپ بابا احد رو اورد ولی تا خواست عکس هارو براتون بزاره دید که بابایی همه ی عکس هارو ریخته تو لپ تاپ خودش و برده سر کار.ولی به زودی زود می یاد و عکس هارو براتون می زاره. ...
25 بهمن 1390

23/11/90

سلام شبتون بخیر، جمعه شب جشن دندونی من بر گزار شد وکلی هم به همه خوش گذشت البته جای همتون خالی بود.مامان و بابام کلی برام زحمت کشیده بودند و مامان نگین سنگ تموم گذاشته بیود طوری که باز هم مثل همیشه همه مامان کوچولوی من رو تحسین می کردند.دست مامانی جون و بابایی جونم هم (مامان و بابای مهربون و فرشته ی مامان نگین)درد نکنه که از جونشون مایع گذاشتند و از روز پنچشنبه تا امروز ظهر سر پا بودند و کار می کردند و امروز ظهر بعد از این که کار ها تموم شد حاظر شدند و رفتند ارومیه و من دلم براشون تنگ شده چون خیلی خیلی دوستشون دارم،بقیه هم مثل مهمون امدند و همراه مهمون ها رفتند وتا حالا هیچ خبری ازشون نیست و دریغ از گفتن یه خسته نیاشید و دستت درد نکنه به ما...
23 بهمن 1390

مادر يعني.........

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن.... تقدیم به مادرم که عاشقانه دوستش دارم و هیچ وقت هیچ وقت نمی تونم زحمات بی دریغ و محبتهای بی ریاشو جبران کنم و تقدیم به همه ی مادر هایی که اسوه ی عشق اند و ایثار ...
18 بهمن 1390

خودت خومزه ای........

سلام بستنی استوایی من ،الاهی فدات بشم بعضی وقتها کار هایی می کنی که دلم می خواد بگیرم و بخورمت ولی بابایی نمی زاره بخورمت می گه من هم می خوام بخورمش. جیگر طلا وقتی می می می خوری  پاهای ناز و توپولیت رو می یاری می زاری تو دهنم یا روی چشمم اخه خودت هم می دونی که جات رو چشمم و روی سرم تاج سرم،وقتی هم تو خواب می می می خوری پات رو می زاری رو شونم و من دلم ضعف می ره که نمی تونم بخورمت. تازگی ها هم از بس شیطون شدی که یه جا بند نمی شی و همش دوست داری به چیز های جدید و تازه دست بزنی و چیز های جدید رو کشف کنی.وقتی پوشکت رو عوض می کنم پاهات رو می گیری و می بری تو دهنت و اجازه نمی دی که پوشک بهت ببندم وقتی هم که پوشکت رو پات می کنم تا تا ...
17 بهمن 1390

کوچولوی تقلید کار

سلام جوجوی من،الاهی فدات بشم که این روز ها هر کاری مامان و بابا انجام میدن شما هم دوست داری انجام بدی. دیروز که با هم رفتیم حیاط تا توی برف ها ازت عکس بگیرم(بعدا می یام و عکس هاتو می زارم) وقتی برگشتیم خونه چون من تنبلی کرده بودم و پوتین نپوشیده بودم و با دمپایی بودم پا هام یخ زده بود باهم رفتیم و جولوی شومینه نشستیم و من پا هامو گرفتم جولوی شومینه تا گرم بشن و شما هم به تقلید از من این کار کردی و بعد هم چون دیدی دستهام رو هم گرفتم جلو اتیش شما هم دستهای نازتو اوردی جلو و مدام به من نگاه می کردی که هر کاری من می کنم شما هم انجام بدی. نفسم دیشب هم که من و بابایی داشتیم تخمه میشکوندیم و فیلم می دیدیم یهو چشمم به شما افتاد و دیدم داری به ما...
17 بهمن 1390