رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

رادین اقا عشق ماما نفس بابا

گلایه نمی کنم، فقط به یاد داشته باش

1391/2/7 16:44
991 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسملی مامان، سلام جیگر طلام،سلام عشقم،نفسم،جونم ،قلبم ،سلام تکه ای از وجودم

پسر نازم اینهارو که برات می نویسم یه وقت فکر نکنی دارم گلایه می کنم یا منتی رو سرت می زارم،می نویسم تا یاد باشه شاید یه روزی به کارت بیاد و با یاد اوریشون بدونی که برای قد کشیدنت زحمت کشیدم.

رادین تا حالا هیچ وقت و هیچ جا نگفتم و حتی تو وبت هم برات ننوشتم که تو هم مثل اکثر نی نی ها مامانی رو اذیت می کنی چون دوست ندارم ازت گلایه کنم ولی نگفتنم و ننوشتم دلیل این نیست که شب ها خوب می خوابی،غذا خوب می خوری و مامانی رو کلافه واذیت نمی کنی.

می نوسیم تا روزی که بزرگ شدی بخونی و فکر نکنی که کشکی کشکی قد کشیدی و برا خودت اقایی شدی.

 

گلم شبها با این که زود می خوابی ولی من تا ساعت 3/ 3.30 نمی تونم بخوابم ،می خوای بدونی چرا ،چون تا ساعت 3 صد بار بیدار میشی البته نه بیدار بیدار فقط نق می زنی و دوست داری که می می بخوری  البته اگه واقعا گشنت باشه که حرفی نیست فقط می خوایی برای یه لحظه لب به می می بزنی،و من وقتی می خوابم بیدار شدنهای پی در پی باعث کلافگی و سر دردم میشه پس تا ساعت 3.30 بیدار می مونم تا ب خواب عمیق بری و من هم بتونم 3 ساعت بخوابم،اخه نمی دونم این چه سنسوریه ک داری و به خواب من یسته است و اگه بخابم فوری بهت خبر می ده و بیدار میشی البته این سنسورت تا ساعت 3 نصف شب کار می کنه و از 3.30 به بعد تا 6.30 صبح خاموش میشه.

حالا این هایی که نو شتم قسمت خوب خوبش بود،شد شبایی که تا 5 یا 6 صبح بیدار بودیم و باهم بازی می کردیم ،شب هایی بود که هر یک ربع یه بار بیدار شدی و تا خوابوندمت و خودم هم خواستم بخوابم دوباره برنامه شروع شده،شبهایی بوده که وقتی کنارت دارزکشیدم تا بخوابی و خودم از بس خوابم می یومده که چشمهام بسته شده و با یه کشیده شدن موها و یا ضربه یه چیز سنگین بیدار شدم ،روزی که دندونم درد می کرد و باز هم شمابی خواب شده بودی و شب از خستگی سهوا خوابم گرفت و شما انچنان ضربه محکمی به زیر فکم زدی که از درد دندون چشمهام سیاهی رفت و بعدش هم چون اه و ناله هام رو دیدی فکر کردی که دارم بازی می کنم و خوشت ا.مد و هر نیم ساعت یه بار بهم  ضربه می زدی تا این که از بس این دندون ایمپنت شده بدبخت درد گفت تا از رو رفت و بی حس شد.

نفسم غذا نمی خوری ولی تا می تونی دوغ،ماست و یر (شیر ماما)می خوری  و من با چه مصیبت و ترفندی بهت غذا می دم اوایل غذارو تو قاشق با ماست استتار می کردم و تا یه مدتی خوب بود ولی بعد دستم رو شد و الان با کلی کلک و حقه بهت غذا می دم و  قیافه مرو  به شکل های مختلف در میارم تا غذا بخوری گاها از بس شکلک در میارم احساس می کنم شبیه شخصیتهای کارتونی شدم.

قربون تو پسر نانازم بشم که چند ماهی هست که فقط از یه می می شیر می خوری و من موقع می می خوردن شما چه عذابی می کشم هرچندکه باعشق بهت شیر میدم ولی چون دفعات شیرخردنت زیاد و موقعیهم که شیرمی خری می می رو گاز میگیری و همچین با حرص و ولع مک می زنی که انگاری یه میله فلزی روفرو می کنند تو سینم فدرد داره ولی شیرینه چون تو تو بغلمی و از شیره جونم می خوری تا بزرگ بشی.

خیلی وقتها به مهمونی ها و عروسی ها نمی رم چون می دونم نمی تونی بدون من جایی بمونی و اگه هم ببرمت برنامت بهم میریزه و کلافه میشی.

بهت غذا می دم و باهات بازی می کنم ولی قتی به خودم مییام می بینم شب شده ومن از بس مشغول شما و کارهات بودم که نتونستم صبحونه و نهار بخرم و از صبح فقط چند استکان چایی خوردم اون هم نصفه چون همیشه چایی هام یخ می کنند .

همیشه چسبیدی به من و هرجا برم دنبالمی یایی و چند ماهیه کهیاد گرفتی بلند شی از پاهام می گیری و بلند می شی و وقتی بیداری به هیچ کاری به غیر از شما نمی تونم برسم حتی با عرض پوزش دستشویی هم نمی تونم برم و این برا من با داشتن سنگ کلیه خیلی سخته .

وقتی خوابی از همه ی کارهای منده رو تند تند انجام می دم طوری که شدم چاری چاپلین.

ولی با همه اینها خدارو صد هزار مرتبه شکر تا اینجا رو خوب اومدیم و با همه ی غذا نخوردنهات و بد قلقی هات رشدت عالی بوده و گوش شیطون کر حتی یه بار هم مریض نشدی و حتی برای یک مرتبه هم نزاشتم صدای گریه ات بلند بشه طوری که همسایه ها می گن رادین خیلی ارومه در حالی که من همه ی تلاشم رو می کنم تا همه چیز بر وفق مرادت باشه تا بهونه گیری و گریه های الکی رو یاد نگیری.

می دونی چند روز پیش بابایی بهم چی می گفت" بابایی گفت اگه من (خودش) زن بود و بچه داشت بچه اش می مرد و من پرسیدم چرا؟ بابایی گفت چون من نمی تونم شبها صد بار به بهونه های مختلف بیدار بشم ،چون من نمی تونم بچه بغلم غذا های خوشمزه و جور واجور درست کنم،چون نمی تونم  وقتی دراز کشیدم و نی نی می یاد رو شکمم و پاهاش رو می زاره رو چشمم یا موهام رو می گشه و با یه چیزی محکم می زن تو سرم مثل تو صبور باشم و با عشق نگاهش بکنم،چون من نمی تونم وقتی بچه چیزی رو می خواد که مربوط به اون نیست برای این که بد عادت نشه بهش ندم و طوری باهاش منطقی حرف بزنم و حالیش کنم و بعد هم باهاشبازی کنم تا فکرش از اون چیزی که خواسته دور بشه،چون من نمی تونم وقتی شبها به بچه شیر می دم از بی خوابی و خستگی همون جا ر پارکت بخوابم و وقتی بیدار میشم تبدیل شده باشم به یه ربات چون تمام بدنم خشک شده،نمی تونم بچه رو رو پاهام بزارم و نی نی هر وقت خواستم بزارمش رو زمین گریه کنه و من این کارو ساعت ها ادامه بدم وچون به جایی تکیه ندادم خوابم که گرفته با کله بخورم زمین.

ومن تو جواب بابایی بهش گفتم چون مادر نیستی چون یه زن نیستی و دلت مث دل یه زن نرم و مهربون نیست یه مردی یه مرد خوب و مهربون و با تمام خوصوصیات مردونه، و مادر نیستی که بدونی همه ی این کارهایی که می کنیم با عشق انجامشون می دیم و خدا و حس مادر بودن بهمون قدرت و نیرو می ده.

عزیز دلم اینها گوشه هایی از کارهات و تلاش های من بود که برات نوشتم و نه گلایه هستند نه منت فقط خواستم بدونی.

گلایه نمی کنم چون عاشقتم،چون دوستت دارم

گلایه نمی کنم چونمادر بودن با همه ی اینها شیرینه

گلایه نمی کنم چون مامانم هم من رو با این شرلیط و شاید هم سختتر بزرگ کرده

گلایه نمی کنم چون بهشت زیر پای مادر هاست و برای داشتن بهشت باید بهایی پرداخت کرد و چه بهایی شیرین تر از رسیدگی به تو که فرشته ای هستی که از بهشت امدی.

فقط برات نوشتم تا یه روزی که طعم شیرین خواب شبونه روفهمیدی و کلافگی بی خوابی رو،تا یه روزی که فهمیدی که با چه زحمتی بزرگ شدی بدونی که چه قدر عاشقت بودم و هستم،تا با خودت بگی وای مامانم چه قدر عاشق بود 

 همه ی این حرفها فقط نشانه ی عاشقی من به توست.

همین پست رو هم که برات گذاشتم چند ساعت طول کشید چون از خواب بیدار می شدی و باید باهم بازی می کردی و با هر کلکی بود بهت غذا می دادم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (18)

متین مامی ایلیا
7 اردیبهشت 91 16:58
نگین جون خیلیییییییییییییییییییی زیبا نوشتی، بیشتر چیزایی که گفتی در مورد ما هم صدق میکنه امید وارم خدا به همه مامانا قوت و صبر بده تا نی نی های خوبی بزرگ کنن، خیلیییییییییییییییییییییییی دوست دارم


مرسی گلم بله همه مامان ها این مشکلات رو دارند ولی مادر بودن با اینها شیرینه.خدا ایلیا جون رو زیر سایه شما سالم نگه داره و شاهد موفقیتشیشید،من هم خیلی دوستتون دارم
عمه جونی
7 اردیبهشت 91 19:09
اگه با تبادل لینک موافقین خبرم کنین منو با اسم وبم بلینکین و بگین تا لینکتون کنم مرسی


ای به روی چشم خوشحال هم میشیم
عمه جونی
8 اردیبهشت 91 0:18
منم بل اسم وبتون لینکتون کردم


ممنون از لطفت
رضوان مامان رادین
8 اردیبهشت 91 13:53
خدا رادین جونو حفظ کنه.واقعا این بچه ها با تموم اذیتهاشون خیلی شیرین و دوست داشتنی هستند.
مامانی جون رادین جونو ببوس


سلام ممنون خاله بله نی نی ها با همه ی ککارهاشون شیرین و دوست داشتنی هستند.شما هم رادین خان مارو ببوسید
مامانی وروجک
8 اردیبهشت 91 16:04
سلام عزیزم واقعا خسته نباشی و افرین به این عشق و علاقه و فداکاریت گلم مادر بودن وظیفه ی خیییلی بزرگیه اینکه خداوند مارو لایق دونسته و این وظیفه رو بهمون محول کرده جای شکر داره و ما برای انجام این وظیفه راه دور و درازی در پیش داریم که باید از خودمون بگذریم بلاخره همه ی این نخوابی ها و غذانخوردن ها و خستگی ها قابل تحمله جز حرف بی مورد مردم و نگاه ترحم امیزشون به گریه های بچه م امیدوارم در برابر این صبوری پاداش خوبی دریافت کنی عزیزمو چه خوب کردی که گفتی چون همه ی این سختی ها با بزرگ شدن بچه هامون فراموش میشن و اینجا محل خوبی برای ثبت این عشق پاک مادرانه ست


ممنون از دلگریت بله مادر بودن وظیفه ی سنگینیه که رو دوشمونه ایشاالله که به لطف خدا بتونیم از پس این وظیفه به خوبی بر بیاییم و در مقابل خدا رو سفید باشیم که تونستیم از امانتش به خوبی نگه داری کنیم و به سر منزل برسونیم
عسل و غزل
9 اردیبهشت 91 2:59
نگین جونم خدا قوت
همه ی چیزایی که نوشتی با تمام وجود احساس میکنم.این خوبه که صبور هستی و همه ی این سختیا رو با جون دل پذیرفتی
ایشالا رادین گلم در آینده اینقد فرزند خلفی باشه که همه ی خستگیات رو در بیاره


سلام الاهی من فدات که خودت اهل دردی اون هم درد شیرین،ایشاالله فرشته های شما هم سعادتمند بشن و قدر دان زحمات بی دریغتون
مامان محیا
9 اردیبهشت 91 11:36
عزیزم خیلی قشنگ نوشتی اشکم درومد. خسته نباشی.. یه سال تحمل کن خیلی بزرگتر و عاقلتر میشن..ایشاله اون هم مثل پدرش قدر زحمتتاتو میدونه.


قربون اون اشکهات و دل پاکت بشم،ایشاالله خاله جون ،ایشاالله همه نی نی ها قدر مامان و باباهاشون رو بدوند
مامانی درسا
9 اردیبهشت 91 12:27
قربونت برم انشاالله در آینده پسرم قدر مامانش رو بخوبی میدونه . انشاالله


خدا نکنه ایشاالله همه ی نی نی ها قدر دان زحمات مامان و بابا هاشون باشند
نسترن(مامان نیروانا)
9 اردیبهشت 91 14:13
خیلی زیبا احساسات یک مادرو وصف کردی...یک لحظه احساس کردم خودم این مطلبو نوشتم ....دقیقا شرح حال این روزای منه...تازه جمع و جور کردن وسایل و بعد هم اسباب کشی رو بهش اضافه کن....


ممنون بله هر مادری متحمل این سختی ها می شه.الاهی من فداد که ممان مهربونی هستی و یه دوست گل
مامان آرینا موفرفری
9 اردیبهشت 91 16:04
سلام دوست عزیزم دل نوشته هاتو خوندم .خسته نباشی عزیزم مطمئنم رادین جون قدر مامان به این مهربونی رو حتما می دونه.



سلام گلم مننون که لطف کردید و حوسه کردید و خوندیدشون.ایشاالله همه نی نی ها قدرمامان و باباهاشون رو بدونند.
مامان علی
9 اردیبهشت 91 19:39
نگین جون خسته نباشی گلم
بی جهت نیست که بهشت زیر پای مادران است



خواهش می کنم عزیزم بله همین طوره و باید بهای این بهشت رو داد
ilijoon
10 اردیبهشت 91 1:10
حرفي ندارم فقط بايد بگم اميدوارم رادين قدر اين همه زحماتتونو بدونه
دوستت دارم مامان جون مهربون


قربونت برم من،ایشاالله همه نی نی هاکه روزی بزرگ میشن قدر پدر و مادر هاشون رو بدنند.
سفانه مامان شهداد
10 اردیبهشت 91 3:37
واقعا خسته نباشی گلم........ بوووووووووووووووووس


مرسی ممنون من هم می بوسمت
سفانه
10 اردیبهشت 91 3:37
خیلی چیزا باید ازت باد بگیرم یعنی دوست دارم که یاد بگیرم.... صبوری هم اولیشه.... ازت ممنونم.....


سلام گلم منن از لطفت شما که خودت اسوه صبر و بردباری هستی
مامان آیهان
10 اردیبهشت 91 18:25
عزیزم نگین جان واقعا خسته نباشی ایشالارادین جونم وقتی بزرگ شدبا موفقیتش همه ی زحمتهای شمارو جبران میکنهراستی شرح حال منم بود


مرسی گلم،ایشاالله همه نی نی ها بزرگ بشم و قدردان زحمات مادراشون باشند،شما هم خسته نباشید
عسل
11 اردیبهشت 91 14:46
سلام عزيزمممم با خوندن مطلبت چشمام پر از اشك شد . تصور كردم زماني كه آقار رادين براي خودش مردي شده و داره اين متن رو مي خوره قلبش لبريز از عشق مي شه . ايشالله خدا حفظش كنه گلم . بوسسسس


قربون اشکهات بشم من،ایشاالله همون طوری که تصور کردی بشه می بوسمت
مامان سويل
17 اردیبهشت 91 17:32
سلام خانومي خوب نوشتي وقتي داشتم مي خوندم ماجراهاي 6ماه قبل يادم مي اومد كه سويل خانوم من اجرا ميكرد خدا بهت صبر بده ايشااله كه اقارادين بزرگ شه همه ي اين زحمات رو جبران ميكنه مامانيش


سلام عزیزم ممنون از دل گرمیتایشاالله همه نی نی ها به سلامتی بزرگ بشند و باعث افتخار مامان و باباهاشون باشند
مامان آیهان
17 اردیبهشت 91 17:35
عزیزم نگین جان خیلی بااحساس نوشتی عالی بود خانومیایشالا رادین جونم درآینده با موفقیتش جواب همه ی زحمتهای شمارومیده


سلام مرسی خانوم گل ایشاالله همه نی نی ها بتوند روزی محبت های مامان و بابا هاشون رو جبران کنند.