داستانک
دروغهای مادرم ... "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. ............................................................................................ ................................................................ دروغهای مادرم ... "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به ...
نویسنده :
مامانی نگین وبابایی فرهاد
14:24




