شیرین کاری جدیدم
سلام ،شنبه ما تو خونمون کلی مهمون داشتیم و من هم مثل یه توب تو بغل مهمون ها جابجا می شدم و مامان جونم هیچ سهمی از بغل کردن من نداشت و من و مامان دورادور همدیگرو می دیدیم ،دلم برا مامانم تنگ شده بود ولی هر کاری می کردم من و بغل مامان نمی دادند و همچون یه بیبی بور با من بازی می کردند تا این که موقع چیدن میز عصرانه رسید و من هم به عنوان یکی از خوراکی ها رفتم روی میزالبته با کمک عمه جون،روی میز نشته بودم که مامان با دست پر رسید و خوشبختانه طرفدارها کمی از من دور بودند و همین که مامان خوردنی هاروگذاشت رو میز من هم محکم پاهامو کوبیدم رو میز که الا وبلا من مامانم رو می خوام همه برگشتند به طرف من ولی من تصمیم گرفته بودم فقط فقط برم بغل مامان جون...
نویسنده :
مامانی نگین وبابایی فرهاد
15:12





